نه چندان دورتر از مشکین شهر به معبد شهر باستانی یری رسیدیم، جایگاه مقدسی باقیمانده از چهار هزار سال پیش با مجسمهها یا اصطلاحا سنگافراشتهایی کهن، کوچک و بزرگ که نشانهی مشخصشان نداشتن دهان بود. یاد دوران مدرسه افتادم و سکوت صفهای صبحگاهی در حضور آقای ناظم.
از کودکی به ما آموختهاند دهانت را ببند، سبکسرانه سخن نگو و سبکتر از آن نخند! … و نه تنها از کودکیمان که از کودکیِ نیاکانمان نیز با ما از قباحت خنده سخن گفتهاند که “عالم محضر پروردگار است و در حضور خداوند قهار نباید سبکسرانه خندید!” این است که همواره گریه را ثواب دانستهاند و شادی را تقبیح کردهاند …
اما، اما خدای من از جنس دیگری است. او خود سرخوش از خندههای کودکانهی مخلوقات خویش است و به خود میبالد که انسانها در جهانی که خلق کرده شادند و بیریا و بیخوف میخندند و شادمانه زیست میکنند و هیچ ترس و ابایی نیز از او ندارند بلکه میدانند از خندههاشان خدایشان نیز شاد خواهد شد که خنده برایشان عین عبادت است، عین شکرگزاری از آنچه در این جهان مایه رحمت و شادمانی و لبخند است.
… و اینگونه است که شادیهای من
عمقی مییابند بسیار ژرفتر از اندوهانم!😊
✍️#کلاغ ✍️


بدون دیدگاه